
عجبی نیست که عمرم
به سر عشق تو رفت
عجب اینست
هنوزم به تو می اندیشم
قربانت بروم!
دوستت دارم، دوستت دارم
دلم میخواهد
چشمهایم را روی هم بگذارم
و وقتی بازشان میکنم
پهلوی تو باشم
دلم میخواهد ببوسمت،
آنقدر ببوسمت که تشنگیام تمام شود
تنم به یادت بیدار میشود،
برچسب:
نویسنده: کامیار شمس